من معــــــــلم هستم

من  معـــــــــلم هستم

زندگی  پشت نگاهم جاریست

سرزمین کلمات

تحت فرمان منست

قصر پنهان منست

قاصدک های لبانم هرروز

سبزه ی نام خدا را به جهان می بخشد

من  معــــــــلم هستم

گر چه بر گونه ی من

سرخی سیلی صد درد درخشش دارد

آخرین دغدغه هایم اینست :

 نکند حرف مرا هیچ کس امروز نفهمید اصلا

نکند حرفی ماند ؟

نکند مجهولی

روی رخساره ی تن سو خته ی تخته سیاه جا مانده ست ؟

من معلــــــم هستم

هر شب از آینه ها می پرسم :

به کدامین شیوه ؟

وسعت یاد خدا را بکشانم به کلاس ؟

بچه ها را ببرم تا لب دریاچه ی عشق ؟

غرق دریای تفکر بکنم ؟

با تبسم یا اخم ؟

با یکی بود و نبود ؟ 

 زیر یک طاق کبود ؟        

یا کلاغی که به خانه نرسید

قصه گویی بکنم ؟

تک به تک یا با جمع ؟

بدوم یا آرام ؟

من معلــــــــم  هستم

نیمکت ها

نفس گرم قدمهای مرا می فهمند

بالهای قلم و تخته سیاه

رمز پرواز مرا می دانند

سیب ها

دست مرا می خوانند

من معــــــــلم هستم

درد فهمیدن و فهماندن و مفهوم شدن

 

همگی مال منست ،

من معــــــــــــــلم هستم ...

/ 0 نظر / 12 بازدید